ستايش عشق
مي دانم معجون غريب عشق چه بر سرم آورد
اما با اين همه مرارتها که تا امروز کشيده ام
هنوز هم عاشقانه دوستش دارم و
يگانه معبودم اوست .
به ياد مي آورم روزهاي خوشبختيم را که چون
آفتاب هستي بخش بر وجودم طلوع کرد و
برگهاي رخوت و سستي را که
آخرين دقايق عمر خود را
سپري مي کردند با پرتوهاي پر تلألوئش
به شکوفه هايي در دست نسيم تقديم کرد .
خوني گرم را در شريانهايم جاري ساخت که
بعدها اين گرما خرمن هستي ام را روشني بخشيد ،
نفسهايم عميق و
براي تنفس عطر مستانه ي وجودش بود
،
آرامش چشمانش براي پيکر رنجور من
با آن موجهاي ملايم
،
دنيايي از آرامش بي انتها بود و
من اکنون خوشنودم چون
اينگونه مي توان عشق را عاشقانه ستود .
دلم مي گيرد از گفتن ،
دريغا شهر قلبم را غروبي تيره پوشانده است .
تمام پيکرم از سردي شبهاي غربت سخت مي لرزد ،
حصار ذهن من آشفته و تبدار ،
درونم از حباب لحظه ها سرشار
که همچون ضربه ساعت
هميشه با قدمهاي زمان از دور مي آيد و
غم چون زخمه يي بر تار ،
تمام پيکرم را مي خراشد از جدايي ها و
ذهنم در حصار تنگ انديشه .
صبورم از باور بودن ،
غمين از حيرت ماندن ، دريغا نمي گويم
غمم را با چه کس گويم
بگو با من تو اي هم راز
اي هم درد
مگر آيا مجال اعتمادي هست؟؟؟
دلم مي گيرد از گفتن.....
روی آن شیشه تبدار تو را " ها " کردم
اسم زیبای تو را با نفسم جا کردم
حرف با برف زدم
سوز زمستانی را با بخار نفسم وصل به گرما کردم
شیشه بد جور دلش ابری و بارانی شد
شیشه را یک شبه تبدیل به دریا کردم
عرق سردی به پیشانی آن شیشه نشست
تا به امید ورود تو دهان وا کردم
در هوای نفسم گم شده بودی ای عشق
با سرانگشت تو را گشتم و پیدا کردم
با سرانگشت کشیدم به دلش
عکس تو را عکس زیبای تو را سیر تماشا کردم
و
به عشق تو فرآیند تنفس را
هم جذب اکسیژن چشمان تو معنا کردم
باز با بازدمی اسم تو بر شیشه نشست
من دمم را به امید تو مسیحا کردم
پنجره دفترم امروز شد و شیشه غزل
و
من امروز براین شیشه تو را " ها " کردم
آن قدر آه کشیدم که تو این شعر شدی
جای هر واژه ، نفس پشت نفس جا کردم
انتظار
عمري در اقيانوس عشق او نشستم
در انتظارش موج دريا را شکستم
گاهي به طوفان بلا خود را سپردم
گاهي به ساحل در هواي او نشستم
عشقش زده آتش به اعماق وجودم
عاشق ترينم من به عالم تا که هستم
رازي به دل دارم که افشا مي نمايم
بعد از خدا او را به دنيا مي پرستم
دانم که آيد از فراسوها ز رويا
مي گيرد ازروي محبت هردو دستم
اللهم عجل لولیک الفرج
سلام
اين متن قشنگ رو يكي از دوستاي خوبم برام فرستاده
همينجا ازش تشكر ميكنم
۱.مسئولیت زاده توانایی نیست ، زاده آگاهی است و زاده انسان بودن.
۲.دلی که از بی کسی غمگین است ، هر کسی را می تواند تحمل کند.
۳.ارزش عمیق هر کسی به اندازه حرفهایی است که برای نگفتن دارد.
۴.عشق به آزادی مرا همه عمر در خود گداخته است.
۵.اگر پیاده هم شده است سفر کن ، در ماندن می پوسی.
۶.خدا و انسان و عشق ،
این است امانتی که بر دوش ما سنگینی می کند.
۷.قدرت نیازمند کسی است که در برابرش رام گردد.
۸.مرا کسی نساخت، خدا ساخت .
نه آنچنان که کسی می خواست، که من کس نداشتم.
کسم خدا بود، کس بی کسان.
۹.هر کسی را نه بدان گونه که هست احساسش می کنند،
بدان گونه که احساسش می کنند، هست.
۱۰.استوار ماندن و زیر هر باری نرفتن ، دین من است.
وقتي از اجتماع دردها مي گريزم به تو پناه مي آورم ،
با تو مي توانم در آسمان ها راه بروم ،
مي توانم براي سنگ فرشهاي خيابان قصه هاي شهرزاد
را نقل کنم ، با تو که هستم سلولهاي وجودم طعم شادي
را مي چشند و ديگر جايي براي دردواره ها نمي ماند .
وقتي از هجوم تنهايي و آوار دردها مي گريزم ،
سر پناهي جز تو و نگاه هميشه عاشقت ندارم و
چه زيباست لحظه هاي سبز با تو بودن که در اين
سبزه زار شميم دلکش خوشبختي را احساس مي کنم .
اللهم عجل لولیک الفرج


